X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ تخصصی.تحلیلی بازیگری (زنگی)

صحنه چه می تواند گفت به هنگامی که از بازی و بازیگر تهی است؟(احمد شاملو)

یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 00:59

نگاه گلنسا زارعی به نمایش"من خدا را دوست دارم"

نگاهی به نمایش"من خدا را دوست دارم"

کاری از گروه تئاتر امید ققنوس بندرلنگه

 نویسنده : حسین ابراهیمی

کارگردان : عبدالحمید سالاری

بازیگران : بهنام پانیزه . راضیه سالاری


کاراکترهای نمایش در دام جبر اسیرند جبر مانکن بودن. تلاش میکنند تقدیر را دگرگونه رقم زنند.همان گونه که پینوکیو مسیر های پر پیچ و خم زیادی را میپیماید تا غلبه کند بر جبری که حاکم بر تقدیر است-تقدیر عروسک چوبی بودن-این دو مانکن نیز که عاشق یکدیگر شده اند برای وصال باید مسیری را طی کنند که به انسان تبدیل شوند؛لذا شبها که فروشگاه تعطیل است به نمایش و تقلید عشق و زندگی انسان امروز دست میزنند.

نویسنده موضوعی بسیار آشنا و ساده و همیشگی را در قالب شیوه بیانی زیبا و مناسب می گنجاند.



من متن خام را نخوانده ام. میگویم خام،به این دلیل که یک متن طی فرایند رسیدن به اجرا دستخوش تغییراتی میشود.به آن شاخ و برگهایی داده میشود و یا هرس  و از صافی عبورداده میشود.هرچند که به عقیده من،این متن در نوشتن نیز تا حدودی کارگردانی شده و از ان دسته متن هایی به حساب می آید که به نظر میرسد نویسنده و کارگردان،یکی است،لیکن حسین ابراهیمی نوشته و امین سالاری کارگردانی کرده اما گویی این دو در هم گره خورده اند.در نهایت محصول واقعی متعلق به هر دوآنهاست و قسمتی از آن به بازیگران. و نباید فراموش کرد که ما اجرایی ازامین سالاری را می بینیم...

عناصری که متن را برجسته کرده،کارگردانی را نیز برجسته می کند.تئاتر یک ترجمه است؛نویسنده جهان پیرامون را،جهان متن را ترجمه می کند و...کارگردان نویسنده را ترجمه میکند و... بازیگران یکدیگر را،متن را،کارگردان را،اندیشه را و همه،همه را...

متن و اجرا ساختار زیبایی دارد و عناصری چون زیبایی شناسی،آشنا زدایی،فاصله گذاری،تکرار و... در آن برجسته است.

اما ایکاش تکرار که یکی از اهداف اگاهانه نویسنده و کارگردان است،به شیوه ای تاثیر گذارتر ارائه می شد.

هر بار تکرار مکررات صحنه قبل نمایش داده می شد بدون اینکه اتفاق جدیدی که مخاطب را درگیر کند و به کنش و تعلیق وا دارد، رخ دهد. اما اینکه پایان هر صحنه با دیالوگ "پدرژپتو...مانکن...خدا ما رو دوست نداره...ما به هم نمیرسیم"،تمام میشود و یک تسلسل دایره وار را نشان میدهد،خوب است اما دیالوگ های این قسمت آنقدر در سطح است که کم کاری این نویسنده و کارگردان (در اجرا این دو را از هم جدا نمیدانم) خوش ذوق و با استعداد را نشان میدهد...

صحنه بوسیله ی کله قندها و نوارها مرزبندی شده که نشان دهنده ی مرزهای بین روابط انسانی و خط قرمزهاست.این نمایش اجرایی قاب عکسی یا یک سویه نبود و برای اجرای دو سویه یا پلاتو طراحی شده بود که به دلیل نبودن مکان مناسب ،امین سالاری مجبور به اجرا در آن شرایط شد؛ واضح است که این موضوع باعث میشود که بسیاری از مفاهیم بصری از چشم و ذهن مخاطب دور بماند. اما اجرا از ریتم خوبی برخوردار است و تنها پایانهای هر صحنه که مانکن ها در زیر نور خفیف در رفت و آمد برای صحنه ی بعد بودند،بهتر بود تدبیری دیگر اندیشیده میشد.(هر چند که شاید به دلیل صحنه ای اجرا شدن این نمایش که در اصل یک نمایش دوسویه است، بوده) همچنین استفاده از عروسک و عروسک گردانها جز جذابیت بصری که شاید فقط در مخاطب عام ایجاد کند،کمکی به شیوه ی اجرا که نمیکرد،اگر از آن فاکتور گرفته میشد و از ابزارهای وتکنیکهای دم دست تر و مناسبتر این شیوه ی اجرایی استفاده میشد؛بهتر بود.

هرچه نمایش جلوتر میرود مرزها و محدودیتهای بین روابط انسانی نمایان ترمیشود.با وجود اینکه دو مانکن قدرت انطباق کامل با احساساتشان را دارند،اما همیشه یک فاصله ای هست؛گویی کارکترهای نمایش با همه ی وراجی شان در نهایت به سرکوبی میرسند.نویسنده به آن بوده که مسئله ی اصلی (عشق) را مورد کنکاش دراماتیک و هنری قرار دهد؛یعنی موقعیتی نمایشی خلق کند تا با تآکید بر پیوندی انسانی اما در روابط میان دو شئ ساخت دست بشرـ دو مانکن ـ در عین حال در فضایی غیر معمول، فانتزی و رویاگونه،برهمه چیزسروسامان دهد.

هرچند که تصاویر و حرکاتی که کارگردان خلق و بازیگران توانا بوسیله بدن خود ارائه میکنند در پیشبرد نمایش تآثیر فراوانی دارد اما کلام در این نمایش  برنده تر است.راضیه سالاری و بهنام پانیزه توانایی خود را به عنوان دو بازیگر خوب نشان دادند و واضح است که بدن هر دو قابلیتهای بیشتری برای ارائه ی بهتر دارد.اما آنگونه که دیدیم از ابتدای نمایش تا انتها، تنها چند حرکت وجود دارد که حالت تکرارشونده دارند که حتما عمدی وجود داشته،شاید یکی از دلایل همان خط قرمزها،مرزها و محدودیتهاست که امین سالاری خواسته این مفهوم را حتی در حرکات نیز بگنجاند؛که اگر اینگونه است باید دید تا چه اندازه این اندیشه در خدمت کاراست و آیا به کارآسیبی نمیزند؟ جدا از اینکه ما تماشاگران به تنوع عادت کرده ایم و تکرار بیش از دو بار برایمان خسته کننده است اما نباید این را نادیده گرفت که با انتخاب بجای عشق فانتزی بین دو مانکن،انتخابهای زیادی برای ایجاد تصاویر و ساختن حرکات بکر و متنوع در همان اندیشه ی خط قرمزها وجود داشت.و چه خوب بود که امین سالاری از پتانسیلی که چون آتش زیرخاکستر دربدن هر دو بازیگر توانا وجود داشت،بیشتر بهره میبرد.اما نباید خوش ذوقی و ذهن خلاق او را نادیده گرفت.ذهنی که با شناخت زیبایی شناسی،شکل شناسی و آشنازدایی از شناخت غریزی که در ذهن اوست،دست به خلق تصاویری زده که قابل تحسین است و به وحدت رسیده

کاراکترها تنها حرف نمیزنند؛در تلاش برای دگرگونی تقدیر و واژگونی جبر،در سودای انسان شدن،دست به نمایش زندگی و عشق در فضایی فانتزی ـ شاعرانه میزنند و بوسیله ی بدن و حرکت تصاویری می آفرینند که در انتقال مفهوم بی تاثیر نیست.علی رغم اینکه نیازمند ارتباط اند اما در ارتباطی واقعی ـ آنجا که مرزهای دنیای مجازی و حقیقی شکسته میشودـ به موانع، مرزها و خط قرمزها بر میخورند.کارکترها دارای یک نوع بیرون بینی هستند.آمال و آرزوهای خود را در قالب دنیای بیرون به تصویر میکشند.یک انرژی قابل لمس در دنیای فانتزی این داستان  که یک موضوع ساده ی همیشگی است . احساس میشود و در جریان شاعرانه ی اجرا درهرلحظه،زندگی برای مانکن ها میتواند واقعی شود. تنشی مابین تمایلات ـ تمایل به عشق و انسان شدن ـ به چشم میخورد.نگاه استتیک (زیبایی شناسی) و آشنازدایی که در متن و کارگردانی جریان دارد،برخورد مناسب بازیگران با کارکترها و آگاهی از تکنیکها و ابزارها و عناصری که به خدمت میگیرند؛ بر قدرت اجرا می افزاید.راضیه سالاری هر چند عمیق تر از این میتوانست به روح کاراکترش رسوخ کند اما توانایی او درایجاد فضاها وتسلط  و شناخت او از بکارگیری تکنیک فاصله گذاری برای تفکیک فضاها و بازی در بازیها،روانی و صداقتی که کالبدش را در روح اندیشه ی متن به رقص در می آورد، مخاطب را در هر لحظه به دنبال خود میکشد.او نشان داد از آن دسته بازیگرانی نیست که پا به صحنه میگذارند که فقط بازی کنند و بروند؛بلکه لایه های متن را می کاود،در دالانهایش میدود،در امواج متن میخروشد،تور می اندازد،صید میکند ودیگر بار به آن زندگی میبخشد و زندگی میکند. همچنین بهنام پانیزه که این مطالب در مورد او نیز صدق میکند،جدای از آن یک خصاصت در بازی مهار شده ی او به چشم میخورد که اگر راضیه نیز از آن بهره میبرد،بازی اش قدرتمندتر میشد.بهنام پانیزه با شناخت ریتم و شناختهایی که در بالا به آن اشاره شد پارتنر فوق العاده ای برای راضیه که نویسنده بار بیشتری را بر دوش کاراکتراو گذاشته  میشود.اما بهنام تا آنجا که راضیه به عمق میرود، نمیرسد. با وجود این هر دو ثابت کردند که هدفمند و هوشیار عرصه ی بازیگری را طی میکنند؛ چیزی که امروزه بیشتر از هر چیزدیگر تئاتر ما نیازمند آن است...

 در نهایت در دنیای بیرونی که مانکن ها سودای قرارگرفتن در آن را دارند، به چیزی بنام مرگ ارتباط بر میخوریم.مرگ مراوده ی آدمیان،مرگ عشق. البته نه آنگونه که در تئاترهای پوچ گرا یا ابزورد مشاهده میشود؛بلکه تبادل احساسات رمانتیک را با واقعیتهای تلخ روزگاربه تصویر میکشد.تصاویری که در نهایت در آن تنها با توکل به خدا میتوان نوری از روشنایی یافت.

فیلسوف آلمانی ـ آدرنوـ گفته: "هنر نقطه ی مقابل ارتباط است" ارتباط ادراکی نیست بلکه احساسی است.تئاتر یک مخلوط است؛ مخلوط نویسنده، کارگردان،بازیگر،طراح صحنه،دکور،نور،موسیقی و... همه ی این عوامل با قدرت در کنار هم باعث میشود که یک اثر بزرگ و موفق خلق شود.

حسین ابراهیمی با انگیزه ای مدرن، موضوعی پسامدرنی و همیشگی را،دنیای عشق پیرامون را، وارد دنیای فانتزی ـ مدرن دو مانکن میکند و امین سالاری با استفاده از ابزارهای موجود به آن زندگی می بخشد و روند تکراری زندگی و عشق را با اغلب مرزها،محدودیتها و خط قرمزهای پیشامدرنی،در دنیای مدرن به تصویر میکشد؛ و این روند هنوز ادامه دارد و ادامه خواهد داشت...


                                                                                                         

                                                                                           "گلنساء زارعی"


* عکس های نمایش من خدا را دوست دارم در وبلاگ جغد بندری